محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
257
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه روى سرم نان مىبرم كه مرغان از آن مىخورند و ديگرى گفت به رويا خويش را ديدم كه انگور مىفشارم ما را از تعبير آن خبر دار كن كه ترا از نيكوكاران مىبينيم . » روايت هست كه از ضحاك پرسيدند : معنى گفتار خداى عز و جل كه فرمايد : « ترا از نكوكاران مىبينيم » چيست و او گفت : « وقتى كسى در زندان بيمار مىشد يوسف به پرستارى او قيام مىكرد و اگر محتاجى بود براى او چيزى فراهم مىآورد و اگر جاى كسى تنگ بود ، جاى گشاده مىكرد . » و يوسف به آنها گفت : « پيش از آنكه غذايى براى شما بيارند كه بخوريد شما را از تعبير خوابتان خبر دهم . و او صلى الله عليه خواست تعبير خوابشان را بگويد و سخن ديگر آورد از آن رو كه پاسخ براى يكيشان ناخوشايند بود و گفت : « اى ياران زندان ، آيا خدايان بسيار بهتر است يا خداى يگانه قهار . » نام يكى از جوانان زندانى محلب بود و همو بود كه ميگفت بر سر خويش نانى ديده بود و نام ديگرى بنو بود و همو بود كه ميگفت خواب ديده بود شراب مىفشارد . و دو زندانى اصرار كردند تا يوسف گفت : « يكيشان به خداوندگار خويش شراب دهد ، يعنى آنكه ، ديده بود كه شراب مىفشرد و ديگرى بر دار شود و مرغان از سر وى بخورند . » و چون تعبير خوابشان بگفت گفتند : « ما خوابى نديديم . » در روايت عبد الله هست كه دو جوان زندانى كه به نزد يوسف آمدند خوابى ساخته بودند تا يوسف را بيازمايند و چون خوابشان را تعبير كرد گفتند : « ما بازى كرديم . » گفت : « كارى كه درباره آن نظر خواستيد مقرر شد . » آنگاه به بنو كه پنداشت نجات خواهد يافت گفت : « مرا پيش خداوندگار خويش ، يعنى شاه ، ياد كن و بگو كه مرا به ستم زندانى كردهاند . » و شيطان ياد آورى شاه را از خاطر وى ببرد .